قهرمان ميرزا عين السلطنه

60

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

يكشنبه 18 شهر ربيع الثانى - صبح چاپار رسيد . نوشته بودند روز چهارشنبه يا روز پنجشنبه سركار آقا داداشم خواهند رسيد . تا حال دو هفته است كه به آقا داداشم كاغذ نوشته‌ايم . انشاء الله روز جمعهء ديگر دستخط از آقا داداشم مىرسد ، و السلام . يوم پنجشنبه 26 شهر ربيع الثانى - عصر سركار آقا داداشم بسلامتى وارد به طهران گرديدند . جمعه حضور مبارك شرفياب گرديدند ، و السلام . صبح پنجشنبه 3 شهر جمادى الاولى - درس خواندم . بعد از ناهار سوار اسب گلگون شدم . به طرف مصلى روانه شديم . هوا خيلى خوب نبود . پيش آن روزها بسيار خوب بود . برف خيلى بود ، يعنى در « نسار » نه در آفتاب . در بغلهء آفتاب روى مصلى برف خيلى كم بود . مختصر رفتم سر مصلى . از آنجا برگشتيم . از دم باغهاى دم مصلى آمديم . بقدرى اسبها سرورى مىكردند كه حساب نداشت ، بخصوص اسب من و ناظر كه از همه اسبها زيادتر مىكردند . چه سوارى ! سوارى كه تا دم مصلى باشد ميخواهم آن سوارى نباشد . هوا آفتاب هست ولى مه هم هست . رويهم رفته بد هوائى نبود . دو ساعت سوارى ما زيادتر طول نكشيد . انشاء الله كم‌كم زياد مىشود . روز اول تا دم مصلى ، روز دوم زيادتر ، روز سوم از روز دوم زيادتر ، باز آخرش خوب مىشود ، و السلام . جمعه 4 جمادى الاول - كاغذها را نوشتيم چاپار را راه انداختيم . بعد رفتيم با ميرزا اكبر خانهء دايه آقا كه كاغذ او را بنويسد . هرروز روزى يك مرتبه خانهء دايه آقا ميرويم . روز شنبه 5 جمادى الاولى - هواى بسيار خوبى است . در اين سه ماه كسى اين طور هوا نديده . بعد از ناهار سوار شديم به طرف حصار خودمان رفتيم . در راه چيزى شكار نشد تا رسيديم به حصار . در خانه‌اى افتاديم ، بد خانه‌اى بود . توى سر صاحب‌خانه زديم تا بالاى بام را روفت ، يعنى جارو كرد . بعد طاهر خان آمد گفت يك خانهء خوبى آنجاست . رفتيم . آن يكى خانه بالاى بام خوبى داشت . شش هفت بام داشت ، بامهاى بزرگ . چايى را خورديم . بعد من با فساد رفتم گردش . برف خيلى بود . من فرونمىرفتم . ولى فساد فرومىرفت . پاره‌اى جاها من هم فرومىرفتم . به هزار معركه خودمان را رسانديم به جائى كه منزل نموده بوديم . چايى را خورديم . بعد سوار شديم . چيزى شكار نشد . تازى مانى را ديدم نيست . فساد برگشت . در جاده يك مردى را ديدم . يك زردك زده سر شالش . زردك را عوض خنجر يا كارد زده بود . خيلى خنده‌دار بود . دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد شهر همدان شديم . فساد برگشت ديدم تازى را نياورد . دوباره گفتم برود بياورد . مىخواست برود كه يك‌بار رفتم بيرون . ديدم مانى حاضر است . به يقين در دم مصلى گم شده بود كه خودش آمده بود ، و السلام . يوم سه‌شنبه 15 شهر جمادى الاولى - هواى خوبى بود . حضرت و الا فرمودند كه بايد سوار شد . شش ساعت به غروب مانده سوار اسب كهر شدم . به طرف خورزنه روانه شديم . خيلى گردش كرديم . چيزى شكار نشد . من يك تير به كاكلى انداختم نخورد . از بس كه سوار نشده‌ايم تفنگ انداختن يادمان رفته است . انشاء الله بهار تلافى خواهم كرد . مختصر رسيديم به خورزنه . در بغله‌هاى آفتابرو هيچ برف نبود .